و اما دیوانگی...
خمارت که می شم هوس خون بازی میاد سراغم...
یه پرنده می کشم کف دستم.سر انگشتام یخ می زنن...
می بوسمش...لبام می شه همرنگ پرنده...
مشتم و باز می کنم...
به نام آزادی...
پ.ن:کاش دیگه پریشونیام و واسه خودم نگه دارم...به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 3:10 PM توسط نهال
|