close

 

تو که مردی ...................... من که تمام شدم

پایان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوش به حالت

...

چه شبایی که از دوری تو سخت خوابم برد...

هرزه

 

 

 

مبارکه

 

وقتی رفاقتا خیانت می شه...

محکمت و تو خیابون برپا کن

وقتی که عشق همرنگ نفرت می شه

 

وقتی رفاقتا خیانت می شه...

محکمت و تو خیابون برپا کن

وقتی که عشق همرنگ نفرت می شه

 

وقتی رفاقتا خیانت می شه...

محکمت و تو خیابون برپا کن

وقتی که عشق همرنگ نفرت می شه.                                                           (ر.یزدانی)

دلم خونه.

...

...

می مونم تو حرفت:نمی خوام جز با من با کسی بهت خوش بگذره...می مونم تو گذشته.

شادی کن که نمی بینی خنده هامو...

نفس عمیق.

کلیشه ای شدن حتی اشک ها...

دیشب سه دور اشک ریختم.

هر بار می گفتم تموم شد...

باز دلتنگی می شدم تمام...

هی می گفتم بیخیال...این همه آدم...این همه درد...این همه دوس داشتن...این همه رفتنت...

باز دلتنگی...

من بعده گنگی و عصبانیت ومرور خاطره ها و خسسگی...حالا این روزها فقط برای خودت...

حقیقت داره دلتنگی.

27 بهمن

                        هم تموم شد...

                من فقط دلم برات تنگ شده.زیادی تنگ...

 

بعدا نوشت:من از تو خاطره دارم.این درد کمی نیس...

دل تنگی با بوی تو...

6 ماه گذشته...

شمردن روزای بی تو...

چه فرقی داره؟

           گفتی تا تهش باهامی...

حالا اومدی       تو کجای من دنبال آرامشی دختر؟!...

هه...

توم فقط زخم و تنهاییه...اونقدر که میترسم.

 

یه بارم دنیارو از نگاه من ببینید...به بار

روز من

روز ميلاد تن من هم...هه!

اين روزهاي تلخ هنوز خيلي جوانند...

یه نفس عمیق

طاقت نمیارم.میشینم...

یهو سراغم نمی یای...نرم نرم هستی...همیشه گاهی.اما یهو به سرم می زنه...

 

انگاری جوانه می زنه...بالا می آد...تا زیر گردنم.سرم داغ می کنه...بعد همه جا بی رنگ و تار می شه.

می ترسم.از خودم...از تاریکی بعضی شبها...از حضورت...

بوی خون میاد.تنم می لرزه و بعد...آروم میگیرم.یه نفس عمیق!

...

 

تف!

تمام شد

تنفر,هدیه ی تو به دوس داشتن هایم.

وقتی عاشقانه هایمان را ساختیم و... من بعد از تو زیر ویرانه اش دفن شدم انگار...

دیگر هیچ دوس داشتنی دنبال من نخواهد گشت!

 

این روزها اونقدر سنگینه که تو اوجش گریه کردنم یادم می ره.

حالم از تمام این زندگی بهم می خوره...

مال تو...تمام این زندگیه لعنتی!

خفه خون

می آیی که نجاتم دهی...مرا از خودت؟!

آن بالا ایستاده ای درست...من آن پایین گیج از اینگونه آمدنت...

تو آمده ای...بدون هیچ نشانی از خودت.

به طرز خنده داری دراز کردن دستت طرفم گریه دار است!

هه!بیخیال.بین گریه هایم می خندم و رفتنت را برای چندمین بار میبینم...اما نگاه نمی کنم دیگر

انگار نه کسی آمد...نه رفت.

باز هم انگار می کنم.

بر می گردانیم به دنیای خودم و من بازی را از نو آغاز می کنم:

تو...یک شب...متاسفی...همه چیز...ساده...من را...دوس داشتنمان را...تمام شد...تو...فراموش کردی...

خوب نفس بکش هم آغوش دیروزهایم...به جای من هم.

لعنتی!

لعنت..............لعنت...........................لعنت.

فقط تو بی دغدغه شدی و آزاد...شاید هم آرام...

وگرنه این زندگی دیگر به لعنت خدا هم نمی ازرد!

هنوز با منی...بی رمق...بی فروز

مهتاب...

او رفته است و من مانده ام...

افسوس!

پ.ن:این ترانه تقدیم به تو...

خستم.قده تمام لحظه هایی که ترکم کردن با تو...ازین همه نفسای از نا افتاده...

بعدا نوشت:در خواب هایم...در بیداری...هر از چند گاهی

چنگ می زنی به تمام تمام شدنم و                                        می روی...

cut

حسه خفگی دارم...

تمومی نداره انگار...

نداره...

بسه...

لطفا

دیگه نمی کشم...کسی صدام و میشنوه؟

من,پر!

تو بودنت همه چی شد قدغن:

                 تیغ بازی-سیگار-شعر عاشقانه-هر چی جز تو...

این ترانه ی ممنوع با منه حالا...و عبور ممنوع های تو-جای تو با گذاشته ها و نذاشته هات:

زخمی تر از ترانه ام...تشنه ی محکومیت یه حکم عاشقانه ام

من و بزن که خسه ام از زنده بودن تو این قفس...

نا رفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ی ما...قد کشیدیم توی بن بست...با هم اما تک و تنها 

ته نوشت:حس نبودن خودم و هر روز می چشم...

این روزا با همه ی وجود-به تمام بی رحمیه اتفاقای ناخواسته-پر میشم از یه دنیا خلاُ

بی آرزو شدم.

هوا بس ناجوانمردانه...

تنها آشنای دیروزهایم این روزها تنها غریبه اش منم...

 

گفتی حقیقت رو بفهم...

                  دارم باور برگشتنتو نابود می کنم تو تمام خودم.ببین دارم به حقیقت می رسم!

ته نوشت:زیر این همه لباس,میلرزم از سرما...

 

جواب نوشت:گفتی:

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند و نه اراده ی دوست نداشتن و مدام شعر عاشقانه می خوانند.

من با زندگی و شعرم یا با تو شوخی نداشتم

واسه تو شوخی بودیم ما...خیلی تلخه سرنوشتم

حالا هی غلط بگیر از دیکته های نانوشته...

من نوشت:یه جایی وسطای قفسه ی سینم متورم شده...شکستن بس نیس؟!

Broken Hearted Girl

تو همه چیزی که من فکر می کرد، نیستی

و اصلا شبیه کسی که فکر می کردم می تونی باشی،نیستی

ولی همچنان درون من زندگی میکنی

پس بگو این چطور ممکنه؟

تنها کسی هستی که آرزو دارم می تونستم فراموش کنم

تنها کسی هستی که اصلا دوس ندارم ببخشم

با اینکه قلب من رو شکوندی

با اینکه وقت هایی هست که از تو متنفر می شم

چون نمی تونم فراموش کنم وقتهایی که من رو ناراحت کردی

و اشک من رو در آوردی

و حالا وقتی که ازت متنفرم،درد آوره که بگم

عزیزم نمی خوام بدون تو باشم

من قلب شکسته نمی خوام

نمی خوام بدون تو نفس بکشم عزیزم

نمی خوام نقش بازی کنم

می دونم که عاشقتم

ولی فقط اجازه بده که بگم

نمی خوام به هیچ عنوان عاشقت باشم

نه نه...من قلبی شکسته نمی خوام

نمی خوام نقش دختر دلشکسته رو بازی کنم...

ت.ن:این آهنگ beyonce خیلی قصه ی من و روایت می کنه...!

پ.ن:غیر منصفانه ترین چیز دنیا حس می کنم حسه یه طرفست...و بی رحمانه ترش حسی که یه طرفه شده باشه...

بعد از یک سال...

بعضی چیزها را نمی شود تمام کرد...بعضی چیزها با آدم میماند تا...

                                   بعضی چیزها واقعا درد دارد...هرچه بخواهی دورشان کنی نزدیکتر می آیند و تو می مانی کجا نگهشان داری تا مدام خودشان را به رخت نکشند...

بعضی سوال ها انگار بناست که همیشه بی جواب بمانند...مث محو شدن حست...این همه دور ماندنت از من...و تمام دل کندنت...

                   بعضی چیزها ماندنیست...    

                   close

 

 

 

 

 

برای تو

تن می دهم به هرچه آرامت کند دیگر

      شاید باور خودم شود بودنت کافیست حتی اینچنین...

         

دلم را چنگ می اندازد مدام...تمام شوقت به دنیایی که من را نداری در آن...

تو می خندی و من لبخند می زنم...چیزی در من فریاد می زند,می شکند,می شکند و من لبخند می زنم...به تمام دلخوشی های جدیدت...

                          پس آرام بگیر بانو!

چقدر زندگی کردن درد دارد...

 وقتی خاطراتت مدام لبخند بزنند تو با گریه بخواهی بشوری که بروند پی کارشان

 وقتی حست بکوبد به قلبت و خفه شوی از تنگناک شدن دلت

 وقتی دیگر نخواهدشان شریک عاشقانه هایت...

 

دیگر به هم ربط نداریم گفتی و من ماندم جواب تمام ربطمان را چه دهم...

گاهی آدم ها زود تمام می شوند...به زودیه تمام شدن من...به زودیه خسته شدن تو...

بعد رفتنت...

    روی صندلی آبی فرو میرم.

-ایستگاه بعد...

-شرت لامبادا,فانتزی دارم خانوما...

.

.

.

-شاکیه روزگار منم, تمام این شهر متهم...

کنار خودت نشاندیم.خیره بودم به روبه رو, بی توجه به حرکات نمایشیه پسر بغل دستی...دستم را گرفتی و آرام بازی می کردی...

-زخم ها دهن وا می کنن,وقتی دل از دشنه پره...

توی سرویس گردنم را کج کردم طرفت...تو هم...بینیمان بهم خورد و چشمهایت را بستی...خندیدم...شیطنتت از پشت پلکهای بسته ات هم صدایم زد...

-بگو که از کودوم طرف می شه به آرامش رسید...وقتی تو چشم هرکسی...

غرق خواب بودی...تا زیر گردنت آمدم...من غرق تو...در خواب بوسیدیم...و این لحظه فقط یاد من ماند...

-دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت می کنم...

توی آغوشم ولو بودی:راس بگو بهم لطفا...از روزای اول دوس داشتنت کمتر نشده؟!

نه بیشتر...نه کمتر...مث روزای اول

خندیدی...

-تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی-

رضا یزدانی و ساکت می کنم...خاطرات را هم...صدای همهمه میاد...اینجا ایستگاه آخره.

 

 

ت.ن:هر کس حق همسایگی دارد اینجا می تواند ادعا کند...رسیدگی می شود!

بی همسایه ماندم و غریبه...دور از دنیا...دور از هر چیز...

اتانازی

آرام در آغوش منی...عطر نفست تا خود صبح...

در خواب هایم تو هنوز همان عاشقی,عجیب...

 به خدا که خودتی.

 

آخرین شب عاشقیمان در من تکرار می شود هر روز با صدای بلند...

لبهایت داغ بود...لبهایم که خیس شد بغض کردم...پیشانیت را که بوسیدم...لرزشم را نفهمیدی...

 

جیغ می زنم در همان حوله ی یادگاریت...صداها در هق هقم گم می شود

من در خودم

...

 

just one last dance

 

تو را جا می گذارم...

می روم با خودم...با زندگی...می خندیم...چشمانم را می بندم...تو به یادم نیایی...

می چرخیم و می چرخیم و می چرخیم...

                         چشم هام رو روی هم فشار میدم...

می ایستم هر بار...نفس هایم...

تو در من می شکنی...بیشتر و بیشتر...

پ.ن:دیگه این اشک ها هم نای آرام کردن ندارند...فقط می آیند...

من و با خودت تنها بذار...

نشستم روی صندلی.

چراغ رو خاموش می کنی می گی:الان میام.

دستهام و قد آغوشت باز می کنم - فکر می کنم:گفته بودی تو قد آغوش منی!-منتظر تو...

...

پاهام رو تاب می دم.

...

از هم وا می رم.

...

کسی می کوبد روی قفسه ی سینه ام...دهانم رو باز می کنم...هوا هم تمام شد از بس نیامدی...

کبود می شم...

تو آمدی,در خیالم...

                       کمی جلوتر بیا نفست بکشم.

 

ت.ن:فعلا نمی خوام بنویسم.اما میام  و می خونمتون.

...خستم...بعد مرگ تو آرامشی نیست بانو!

منم مرده بدون.

همین.

بعدا نوشت:از تو دست می کشم چون بیشتر از باورت دوستت می داشتم.

عزیزم!

دستی رو که نمی تونی ببری,ببوس و بگو غلط کردم!

ت.ن:حس گلزار بودن تو فیلم آتش بس و دارم.هم!

سر خط

 

گرمای چندمین نفسم

زیر انحنای گردنت

به اقرار کشاندت

که بگویی   باز      از حس             تنگناک شدن دلت برایم...؟!

و من دوباره باور کردم حس نامشروعمان را...

پ.ن:آدم سکوت نیستم

                       و

        تو مقابل من عسل!

          که اوج اعترافت         

                         در تنگنای آغوش من بود همیشه.

 

 

انصراف

مث نور یه شهاب کوچیک رد میشم از تو  چشات

باز  دوباره میوفتم از چشات...

                                        بیصدا    م ی م ی ر م.

(...)

 

ته نوشت:از جنگ با تو , واسه داشتنت از پا افتادم...

رسم نبود عاشقانه هایت را بسازم  و  تو به هیچ بگیریشان,من به هق هق...

                                                                   فریاد می زنم به رسم سکوت , دیگر.

پایان نهال نوشت