من و با خودت تنها بذار...
نشستم روی صندلی.
چراغ رو خاموش می کنی می گی:الان میام.
دستهام و قد آغوشت باز می کنم - فکر می کنم:گفته بودی تو قد آغوش منی!-منتظر تو...
...
پاهام رو تاب می دم.
...
از هم وا می رم.
...
کسی می کوبد روی قفسه ی سینه ام...دهانم رو باز می کنم...هوا هم تمام شد از بس نیامدی...
کبود می شم...
تو آمدی,در خیالم...
کمی جلوتر بیا نفست بکشم.
ت.ن:فعلا نمی خوام بنویسم.اما میام و می خونمتون.
...خستم...بعد مرگ تو آرامشی نیست بانو!
منم مرده بدون.
همین.
بعدا نوشت:از تو دست می کشم چون بیشتر از باورت دوستت می داشتم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 9:43 PM توسط نهال
|