آرام در آغوش منی...عطر نفست تا خود صبح...

در خواب هایم تو هنوز همان عاشقی,عجیب...

 به خدا که خودتی.

 

آخرین شب عاشقیمان در من تکرار می شود هر روز با صدای بلند...

لبهایت داغ بود...لبهایم که خیس شد بغض کردم...پیشانیت را که بوسیدم...لرزشم را نفهمیدی...

 

جیغ می زنم در همان حوله ی یادگاریت...صداها در هق هقم گم می شود

من در خودم

...