بعد رفتنت...
-ایستگاه بعد...
-شرت لامبادا,فانتزی دارم خانوما...
.
.
.
-شاکیه روزگار منم, تمام این شهر متهم...
کنار خودت نشاندیم.خیره بودم به روبه رو, بی توجه به حرکات نمایشیه پسر بغل دستی...دستم را گرفتی و آرام بازی می کردی...
-زخم ها دهن وا می کنن,وقتی دل از دشنه پره...
توی سرویس گردنم را کج کردم طرفت...تو هم...بینیمان بهم خورد و چشمهایت را بستی...خندیدم...شیطنتت از پشت پلکهای بسته ات هم صدایم زد...
-بگو که از کودوم طرف می شه به آرامش رسید...وقتی تو چشم هرکسی...
غرق خواب بودی...تا زیر گردنت آمدم...من غرق تو...در خواب بوسیدیم...و این لحظه فقط یاد من ماند...
-دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت می کنم...
توی آغوشم ولو بودی:راس بگو بهم لطفا...از روزای اول دوس داشتنت کمتر نشده؟!
نه بیشتر...نه کمتر...مث روزای اول
خندیدی...
-تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی-
رضا یزدانی و ساکت می کنم...خاطرات را هم...صدای همهمه میاد...اینجا ایستگاه آخره.
ت.ن:هر کس حق همسایگی دارد اینجا می تواند ادعا کند...رسیدگی می شود!
بی همسایه ماندم و غریبه...دور از دنیا...دور از هر چیز...