تنها آشنای دیروزهایم این روزها تنها غریبه اش منم...

 

گفتی حقیقت رو بفهم...

                  دارم باور برگشتنتو نابود می کنم تو تمام خودم.ببین دارم به حقیقت می رسم!

ته نوشت:زیر این همه لباس,میلرزم از سرما...

 

جواب نوشت:گفتی:

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند و نه اراده ی دوست نداشتن و مدام شعر عاشقانه می خوانند.

من با زندگی و شعرم یا با تو شوخی نداشتم

واسه تو شوخی بودیم ما...خیلی تلخه سرنوشتم

حالا هی غلط بگیر از دیکته های نانوشته...

من نوشت:یه جایی وسطای قفسه ی سینم متورم شده...شکستن بس نیس؟!