هوا بس ناجوانمردانه...
تنها آشنای دیروزهایم این روزها تنها غریبه اش منم...
گفتی حقیقت رو بفهم...
دارم باور برگشتنتو نابود می کنم تو تمام خودم.ببین دارم به حقیقت می رسم!
ته نوشت:زیر این همه لباس,میلرزم از سرما...
جواب نوشت:گفتی:
چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند و نه اراده ی دوست نداشتن و مدام شعر عاشقانه می خوانند.
من با زندگی و شعرم یا با تو شوخی نداشتم
واسه تو شوخی بودیم ما...خیلی تلخه سرنوشتم
حالا هی غلط بگیر از دیکته های نانوشته...
من نوشت:یه جایی وسطای قفسه ی سینم متورم شده...شکستن بس نیس؟!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت 8:58 AM توسط نهال