خفه خون
می آیی که نجاتم دهی...مرا از خودت؟!
آن بالا ایستاده ای درست...من آن پایین گیج از اینگونه آمدنت...
تو آمده ای...بدون هیچ نشانی از خودت.
به طرز خنده داری دراز کردن دستت طرفم گریه دار است!
هه!بیخیال.بین گریه هایم می خندم و رفتنت را برای چندمین بار میبینم...اما نگاه نمی کنم دیگر
انگار نه کسی آمد...نه رفت.
باز هم انگار می کنم.
بر می گردانیم به دنیای خودم و من بازی را از نو آغاز می کنم:
تو...یک شب...متاسفی...همه چیز...ساده...من را...دوس داشتنمان را...تمام شد...تو...فراموش کردی...
خوب نفس بکش هم آغوش دیروزهایم...به جای من هم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۹ ساعت 7:58 AM توسط نهال
|