یه نفس عمیق
طاقت نمیارم.میشینم...
یهو سراغم نمی یای...نرم نرم هستی...همیشه گاهی.اما یهو به سرم می زنه...
انگاری جوانه می زنه...بالا می آد...تا زیر گردنم.سرم داغ می کنه...بعد همه جا بی رنگ و تار می شه.
می ترسم.از خودم...از تاریکی بعضی شبها...از حضورت...
بوی خون میاد.تنم می لرزه و بعد...آروم میگیرم.یه نفس عمیق!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 5:26 PM توسط نهال
|