طاقت نمیارم.میشینم...

یهو سراغم نمی یای...نرم نرم هستی...همیشه گاهی.اما یهو به سرم می زنه...

 

انگاری جوانه می زنه...بالا می آد...تا زیر گردنم.سرم داغ می کنه...بعد همه جا بی رنگ و تار می شه.

می ترسم.از خودم...از تاریکی بعضی شبها...از حضورت...

بوی خون میاد.تنم می لرزه و بعد...آروم میگیرم.یه نفس عمیق!